






سياهي چشمانت
شكارگاه من است
چونان ستارگان كوچك
و چهره ات راه شيري را مي ماند فقط به خاطر چشم هاي تو
شكار مي شوم اي شاهزاده ي كوچك
و آهسته آرام مي گيرم در تاريكي
تاريكي بي رد



خداوندگارا من نمي خواهم تو را رنج دهم
تنها مرا،همانگونه كه هستم پذيرا باش



عزيز ترين مو جود دنيا
بدون تو
ديگر نمي توانم زندگي كنم
اي پري
اي جان كوچك وحشي



سعي كردم
او را به دنياي خود بكشانم
اما هر چه به او نشان دادم
تيره بود و خاكستري



نگاهت چه رنج عظيمي است
وقتي به يادم مي آورد
كه چه چيزهاي فراواني را
هنوز به تو نگفته ام



تو هرگز آنچه را كه آرزو مندم به من نمي بخشي
من در جستجوي ياري همدمي هستم
زني كه دست بر پيشاني ام بگذارد
و با او احساس كنم
كه در خانه ام هستم



از دورها
دورها مي آيي
و فقط يك چيز
يك چيز كوچك در زندگي من جا به جا مي شود
اين كه ديگر بدون تو
در هيچ كجا نيستم



اگر فرصت بود
كيمياي تو مرا طلا مي كرد
اما فرصت نبود
تو رفتي
من طلا نشدم
و كسي راز كيمياي تو را نفهميد



آيا راست است
كه آدمي از عشق مي ميرد؟
شايد
پاسخ را بعدها فهميدم
بعدها
...وقتي عاشقت شدم



چند دقيقه ديگر وقت داري
تا به من نگاه كني
به من،
به چشمانم،
و به قلبي كه تنها براي تو مي تپد
اي شب و اين باران
و تو چند دقيقه ديگر وقت داري
تا به من نگاه كني
پيش از آن كه كاملا
"تمام شوم



تو از سرزمين اسرار آمده اي
و من از تو مي ترسم
آري،آدمي هميشه از از اسرار مي ترسد






